سلام همسفران

اینبار با یه مثنوی به پیشنهاد دوست و استاد بزرگوارم

دکتر بهرامیان به روز میکنم.

 

ای قهرمان قصه ی مادر بزرگها

ای یوسف رها شده از چنگ گرگها

اینجا شغال جای تو را تنگ کرده است

با کرکسان دشت هماهنگ کرده است

هی چرخ میزنند به روی سرت مدام

هی نقشه می کشند برای تنت مدام

حالا تو مانده ای و تب قهرمانیت

با فکر پوچ زندگی جاودانیت

یادت نمانده است که آن لحظه ی غریب

آن دست های روشن و آن چهره ی نجیب

می گفت کودکم تو جوانمرد می شوی

دردی برای مردم نامرد می شوی

او مرد بود و منجی مردم ولی نشد

دلواپس جوانه ی گندم ولی نشد

می گفت سهم مردم از این زندگی یکیست

گرچه شبیه آرزوی خوب کودکیست

تعبیر اگرچه خواب پدرها یمان نشد

شادی اگرچه سهم پسرهایمان نشد

مادربزرگ پیر شبی گفت کودکم

چشمت به دوردست بماند عروسکم

یک مرد با قبای...مگر فرق میکند؟

این فکرهای پوچ تو را غرق میکند؟

....................................

حالا کمی بزرگ شدم فکر می کنم

حالا فقط حدیث تو را ذکر می کنم

سهم من و تو و همه از زندگی یکیست

گر چه شبیه آرزوی خوب کودکیست

منجی منم منی که تو را درک میکنم

غیر از تو را چه خوب و چه بد ترک میکنم

گفتی امید قافیه ها نا امید نیست

آدم کمی بد است ولیکن پلید نیست

.......................................

من قهرمان قصه ی مادر بزرگهام

اما اسیر پنجه ی خونین گرگهام

حامد(سهند)ابراهیمی

اسفند 84

/ 10 نظر / 12 بازدید
اميد

سلام دوست عزيز. وبلاگ قشنگي داري. خوشحال ميشم بهم سر بزني.

محمد حسین نعمتی

با سلام من هم از لطف همیشگیتون ممنونم به من هم سر بزنید ممنون میشم سلام به دوستان برسونید یا علی

امید بلاغتی

سلام کار زیبایی بود...عالی. باد در موهايش بعد از پنج ماه به روز شد منتظر حضورتان هستم.

رامین

سلام عزيز دل! شعرهای قشنگت را خواندم . زنده باد عاشقی

محمد حسین بهرامیان

حامد جان سلام.....ممنون که مثنوی مورد علاقه مرا روی وبلاگ گذاشتيد.....قالب وبلاگتان بسيار زيبا شده است.....تصوير زيبای خودتان و رنگ ملايم ژس زمينه آرامشی خاص به صفحه بخشيده است....راستی از دوستان عزيز مان جه خبر....من در چند روزی که در ارسنجان بودم لحظات عزيزی را با شما و ديگر عزيزان گذراندم که از بهترين خاطرات اسفندماه من به شمار می رود....من از خود شما به خاطر تمام محبت هايتان تشکر می کنم و شما تطف کنيد از همه دوستان که در ان چند روز زحمت کشيدند تشکر کنيد.....بازهم شعر زيبايتان را خواندم و لذت بردم.....پيروز باشيد

hamzad

سلام همزاد.شعر زيبايی بود...قالب جديد هم مبارک....تا هميشه شاعر باشيد..................

محمد حسین نعمتی

با سلام این غزل هم به تو : عاشق شدی که روز و شبت را يکی کند ؟؟؟؟ بگذار طفل عاطفه ات کودکی کند !! سهند جان دلم برات تنگ شده .. به اميد ديدار

محمد حسین بهرامیان

با سلام و عرض ارادت واحترام.....از لطف و مهربانی شما بی نهایت سپاسگزارم....صمیمانه ترین تبریکات مرا در آستانه سال نو و نوروز خجسته 85 بپذیرید.....برایتان آرزوی شادکامی و توفیق روز افزون دارم ....سلام و عرض تیریک مرا خدمت خانواده محترم و شاعران خوب ارسنجان خودمان ابلاغ فرمایید.....پیروز باشید

شهرزاد

سلام آقای شاعر حق با شماست هميشه تبهای تند قهرمانی فاصله ای با عرق ناگهانی ندارند اين را من خوب می فهمم من .شهرزادی که عمری هزار و يک شب دروغين شنيده ام.